تبليغاتX
ساز تنهايي

 ◄ خواستگاری!

اولین ها و آخرین ها همیشه به یاد ماندنی اند ، اولین ها شیرین ولی آخرین ها ...

از آخرین ها که بگذریم ، اولین ها شادند و پر هیجان ...

کت و شلوار که می پوشی و اتو کشیده پا به اولین جلسه خواستگاری که میگذاری، اولین احساست این است که باید در جایگاه متهمین بنشینی و زل بزنی به چشمان پدر خانوم که عجب سختگیر هم به نظر می آید و منتظر حکم باشی و ته دلت هی خالی شود و بدتر از همه آنکه به کت و شلوار عادت نداشته باشی و احساس کنی که تا گردن داخل مبلمان فرو رفته ای و انگار که نمی توانی جم بخوری!

استرسش به کنار، چه هیجانی دارد ...

عروس خانوم را اگر قبلا ندیده باشی در آن شب هم نخواهی دید !  که در آن لحظات گل های قالی هم راه افتاده اند چه برسد به آرایش ایشان از آن فاصله نه چندان نزدیک!

همه فاصله ها دور تر به نظر می آیند به غیر از فاصله چشمان پدر خانوم تا چشمانت !  و فاصله ات تا عروس خانم از جمله فاصله هایی است که چندین برابر شده و احساس می کنی که چشمانت چندین برابر ضعیف تر از همیشه اند!

خاطره اولین شب خواستگاری چه دوست داشتنی است ...

روز به روز که بزرگتر می شوم ، به شدت احساس می کنم که سادگی بچه گانه ام دارد از دست میرود؛ مثل ادم بزرگ ها دارم میشوم... زود ازدواج کردن هر چه سختی هم داشته باشد ، خوبیش این است که هنوز خرده ای صداقت بچه گانه در وجودت مانده تا با وجود همسرت نگهش داری و در بازی سیاست آدم بزرگ ها گمش نکنی!

این دنیا و آدم هایش زورکی آدم را بزرگ می کنند ، از بس که اگر بزرگ نباشی ، برایت بزرگی می کنند!

خدایا ، ذهن انسان کوچک تر از آنست که دنیای درون آدم هایت را با منطق ناقصش رصد کند .

خدایا احساس من تنها هدیه ای است که هنوز از زیبایی تو به یادگار دارم .

خدایا احساسم را بی احساس نکن ...

 
  مموشی اين مطلب را در روز جمعه 1388/07/17 ساعت 5:12 بعد از ظهر نوشته است ....

 ◄ رسیدن بخیر...
پادشاه فصل ها چه با غرور، متین و با تکبر می آید ...
و برگ ها چه لپ قرمز کرده اند برای آمدنش و چه با تواضع میهمان قدمهایش می شوند ،
و درختان چه با سخاوت زینت خود را به پایش می ریزند ،
و بادها چه ذوق مرگ شده اند برایش، چه پر هیاهو و پر شیطنت ،
و طبیعت چه زیبا عشق را زمزمه می کند ،
در اندیشه ام ... به راستی تسبیح پروردگار که میگویند، همان زمزمه عشق نیست؟
 

- میگی : بال های تواضع را با مهربانی نزد پدر و مادرت بگستران...
- میگم : حرفات خیلی به دل میشینه .
- میگی : برایشان از پروردگارت تقاضای رحمت کن، همانطور که در کودکی تربیتت کرده اند...
- میگم : چرا منه بی ارزش باید از تو که خودت آخر رحمتی ، واسه پدر و مادرم که اینقد خوبن، رحمتتو دعا کنم؟ ... اصلا همش آدم نمیخواد اونا ناراحت بشن ، اما اونا همش میشن!
- میگی : او به دلهای شما از خودتان آگاه تر است ، همانا اگر در دل اندیشه صالح داشته باشید و به درگاهش توبه کنید ، او بسیار آمرزنده است.
- میگم : دوستت دارم !
 
هر شب دارم فک میکنم پاییز که بیاد، جیرجیرک درخت حیاط باید بره ... اونوخ شبا کی واسه من لالایی بگه؟

این تبلیغای MY Baby رو دیدید چه جذابن؟ آدم گنده ام هوس میکنه!

  مموشی اين مطلب را در روز یکشنبه 1388/06/29 ساعت 3:0 قبل از ظهر نوشته است ....

 ◄ تفلدم مبارک!

تولد...

هيچ به اين فکر نکرده بودم که اين کلمه ،

چه بزرگ و پاک است ...

چه دوست داشتني و شاد ...

چه شلوغ و پر هياهو ...

تولد امسال ، با همه کوچکي و غريبانگي اش ، پيامک هاي بزرگ برايم هديه آورد ، از آدمهاي بزرگ !

 

 

 تابحال براي هديه دادن به کسي، خواهش کرده ايد؟

تابحال هديه اي خريده اي که تزئينش کرده باشيد و صاحبش حتي وقت براي گرفتنش هم نداشته باشد؟

تابحال ...

هنوز هم نمي توانم بفهمم چرا بعضي از اين دست ها و پاها و گوش ها و چشم ها که اسمشان را انسان گذاشته اند، آنقدر بي محتوا شده اند که حتي حاضر نيستند براي گرفتن هديه تولدشان هم از روزمرگيشان پياده شوند! شايد هم از روزمرگي احساسشان !

دوران کارآموزي، وقتي براي خوشحال کردن يکي از کارمندان شرکت (که البته آقا بودند)، پيامک تبريک فرستادم، و صبح با چشمان قلمبه اش مواجه شدم ؛ تازه فهميدم که در محيط کار، احساس معنايي ندارد!

و وقتي حتي يادش رفته بود که يک ماه قبل روز تولدش را به من گفته بود، فهميدم که کار يعني تکراري که فکر و حافظه ات را بگنداند!

و اين فقط خلاصه اي بود از کارآموزي من !

و باز هم فهميدم که نردبانت ميکنن براي بالا رفتن، و باز هم فهميدم که زيرآب آدم ها را چگونه ميتوان زد! و فهميدم که...

ما بدبختيم، نه به خاطر جمهوري اسلامي ، نه به خاطر احمدي نژاد ها، نه به خاطر موسوي ها .... فقط به خاطر "دو پا"هايي مانند خودمان که بي احساس شده ايم و بي حافظه و بي غيرت و گشاد !

  مموشی اين مطلب را در روز پنجشنبه 1388/06/05 ساعت 3:32 قبل از ظهر نوشته است ....

 ◄ پیاده هم شده است سفر کن ... در ماندن می پوسی!

تا پیش ازین هر حرفی را می گفتم و هر چیز را می شنیدم و هر کسی را دوست می داشتم و هر چیزی را نگاه می کردم...

و حالا می فهمم حرفایی هم هستند برای نشنیدن و حرفایی با نگفتن بیشتر شنیده می شوند ... و هر چیزی ارزش دیدن ندارد و هر کسی هم ارزش دوست داشتن!!!

 واقعیت این است که هستند آدمهایی که نمی توانند دوست داشته باشند و خیلی ها هم نمی توانند دوست داشته شوند و خیلی بیشترها هردو!

و گه گاه حس میکنم که تمام مشکلاتم از دوست داشتن های بی مورد است و گاهی هم احساس میکنم که دوست داشتن هایم مرا تا به این حد دوست داشتنی کرده است!

و حالا می دانم که هر کسی را می توان دوست داشت ولی بعضی ها عرضه ی دوست داشته شدن هم ندارند!

  گاهی به شدت دلم میخواد خودمو لوس کنم اما حیف که یه ذره به سن و سالم نمیخوره! اما بی خیال قد و هیکل و سن و سال میشم و یه عـــــالمه لوس میشـــــم!

  شده کنار دریا باشی و دلت بخواد بچه بشی؟

ماسه بازی کنی و روی ماسه ها چیز بنویسی و خیس بشی و گوش ماهی جمع کنی و سنگ چخماق بیاری و بری توی تاریکی تا جرقه هاشو ببینی و کلی ذوق کنی!

 

بعدشم دنبال گاوای ملت بذاری و ...

 

و محو زیبایی چروک های چهره معصوم دریای شمال بشی و از اون همه موج بی قرار ٬ نرمی و قاطعیت به یادگار بگیری و از اون همه ابر لطیف ٬ پاکی و سادگی و از اون همه زیبایی عشق!

 

باز باران، با ترانه ، با گهر های فراوان ، می خورد بر بام خانه.

من به پشت شیشه تنها ، ایستاده ، در گذرها، رودها راه اوفتاده .

شاد و خرم، یک دو سه گنجشک پر گو ؛ باز هر دم ، می پرند؛ این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در ، مشت و سیلی ؛ آسمان امروز دیگر ، نیست نیلی.

یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین؛ خوب و شیرین ، توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم ، شاد و خرم ، نرم و نازک ، چست و چابک

از پرنده، از خزنده، از چرنده، بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا ؛ یک دو ابر، اینجا و آنجا ؛ چون دل من، روز روشن.

بوی جنگل، تازه و تر ، همچو می مستی دهنده؛ بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی ؛ برگ و گل هر جا نمایان، چتر نیلوفر درخشان؛ آفتابی.

سنگ ها از آب جسته، از خزه پوشیده تن را؛ بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه، با دو صد زیبا ترانه ؛ زیر پاهای درختان ، چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه؛ توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه ، می دویدم همچو آهو، می پریدم از لب جو،

دور میگشتم ز خانه؛ می پراندم سنگ ریزه ، تا دهد بر آب لرزه.

می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی ؛ دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی.


  مموشی اين مطلب را در روز یکشنبه 1387/04/30 ساعت 4:7 قبل از ظهر نوشته است ....

 تابستون

 تابستونو با تمام وجود لمس میکنم … فصل من ٬ فصل خاطرات من ٬ فصل حس غریب ٬ فصل دیوونگی های عجیب ...فصله زانوهای بغل کرده … زل زدن به یه نقطه … و رفتن و رفتن تا رسیدن به بینهایت آن نقطه !

 تصور میکردم که آدمای اطرافم چه ساده اند … چه بی آلایش و خودمانی … و چه مثل خودم … و چقدر آزاد و رها…

اشتباه میکردم … نه آزادند از زندگی که بال رویاهایشان را بسته و نه رهایند از عقده ها که پای احساسشان را.

 عجیب حس میکنم غریبه ام میان این همه …. گم شده ام در این روروک خاکی که در آن نه کسی زبان احساس را میداند و نه آرزویی راه پرواز را.

 حرفای زیادی است که باید بگویم …میگویم… می نویسمشان …کلماتم احساس شرم میکنند از آن همه عریانی … و باز هم خط میخورند تا نجابتشان با نگفتن زیباتر شود.

 

  مموشی اين مطلب را در روز جمعه 1387/04/21 ساعت 7:9 بعد از ظهر نوشته است ....

صفحه نخست
درباره نويسنده
پست الکترونيک

آرشيو
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383

دوست داشتنيها
هزاردستان
دختر کوچولو
ساحل خیال
صدای بارون
آفتابگردان
گذر گیتی
سمیه ناز
جینگیلی
هدهد
فرناز
سایه

Designed & Programmed By MaMooSh©