|
|
◄ پیاده هم شده است سفر کن ... در ماندن می پوسی!
♫ تا پیش ازین هر حرفی را می گفتم و هر چیز را می شنیدم و هر
کسی را دوست می داشتم و هر چیزی را نگاه می کردم... و
گه گاه حس میکنم که تمام مشکلاتم از دوست داشتن های بی مورد است و گاهی هم احساس
میکنم که دوست داشتن هایم مرا تا به این حد دوست داشتنی کرده است! و
حالا می دانم که هر کسی را می توان دوست داشت ولی بعضی
ها عرضه ی دوست داشته شدن هم ندارند!
بعدشم دنبال گاوای ملت بذاری و ... ![]() و محو زیبایی چروک های چهره معصوم دریای شمال بشی و از اون همه موج بی قرار ٬ نرمی و قاطعیت به یادگار بگیری و از اون همه ابر لطیف ٬ پاکی و سادگی و از اون همه زیبایی عشق! ![]() ♪ باز باران، ♪
من
به پشت شیشه تنها ♪
شاد
و خرم ♪ می خورد بر شیشه و در ♪
یادم
آرد روز باران: ♪ کودکی ده ساله
بودم ♪
از
پرنده، ♪ آسمان آبی، چو دریا ♪
بوی
جنگل ♪ برکه ها آرام و آبی ؛ ♪ سنگ ها از آب جسته، ♪ رودخانه، ♪
چشمه
ها چون شیشه های آفتابی، ♪ با دو پای کودکانه ♪
می
کشانیدم به پایین،
نوشته شده در یکشنبه 1387/04/30ساعت 4:7 قبل از ظهر  توسط مموشی \
♫ تابستونو با تمام وجود لمس میکنم … فصل من ٬ فصل خاطرات من ٬ فصل حس غریب ٬ فصل
دیوونگی های عجیب ...
نوشته شده در جمعه 1387/04/21ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط مموشی \
♫ و كسي گفت بهار است ... و من با شبنم ، روي يك برگ گل ياس
نوشتم: اي كاش ... اين بهاري كه همه ميگويند بي خبر
مي آمد شايد آنوقت ز شوقش ، همه گل
مي داديم.
نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/01ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط مموشی \
چشمم به صندوقچه ي خاطراتمان است و به
آن قفل بزرگي كه بر آن زده ايم و حالا جز نشستن روي آن و زل زدن به خرابه هاي دلم كار ديگري ندارم. صندوقچه ي من از خاطرات تو
پر شدني نبود ولي نميدانم كه چرا صندوقچه ي تو... خيره شده ام به خرابه هايي كه پشتم خم
شده بود براي ساختنش... مگر كاسه ي دل چند بار شكستني است ؟ هواي دلم باراني است ...
نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط مموشی \
|
|