تبليغاتX
ساز تنهایی

       ◄ پیاده هم شده است سفر کن ... در ماندن می پوسی!
   

 

تا پیش ازین هر حرفی را می گفتم و هر چیز را می شنیدم و هر کسی را دوست می داشتم و هر چیزی را نگاه می کردم...

و حالا می فهمم حرفایی هم هستند برای
نشنیدن و حرفایی با نگفتن بیشتر شنیده می شوند ... و هر چیزی ارزش دیدن ندارد و هر کسی هم ارزش دوست داشتن!!!
واقعیت این است که هستند آدمهایی که نمی توانند دوست داشته باشند و خیلی ها هم نمی توانند دوست داشته شوند و خیلی بیشترها هردو!

و گه گاه حس میکنم که تمام مشکلاتم از دوست داشتن های بی مورد است و گاهی هم احساس میکنم که دوست داشتن هایم مرا تا به این حد دوست داشتنی کرده است!

و حالا می دانم که هر کسی را می توان دوست داشت ولی بعضی ها عرضه ی دوست داشته شدن هم ندارند!

گاهی به شدت دلم میخواد خودمو لوس کنم اما حیف که یه ذره به سن و سالم نمیخوره! اما بی خیال قد و هیکل و سن و سال میشم و یه عـــــالمه لوس میشـــــم!

شده کنار دریا باشی و دلت بخواد بچه بشی؟
ماسه بازی کنی و روی ماسه ها چیز بنویسی و خیس بشی و گوش ماهی جمع کنی و سنگ چخماق بیاری و بری توی تاریکی تا جرقه هاشو ببینی و کلی ذوق کنی!


 

بعدشم دنبال گاوای ملت بذاری و ...


 

 

و محو زیبایی چروک های چهره معصوم دریای شمال بشی و از اون همه موج بی قرار ٬ نرمی و قاطعیت به یادگار بگیری و از اون همه ابر لطیف ٬ پاکی و سادگی و از اون همه زیبایی عشق!

 

 


 باز باران،
با ترانه ،

با گهر های فراوان

می خورد بر بام خانه
.

من به پشت شیشه تنها
ایستاده

در گذرها،

رودها راه اوفتاده
.

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو ،

باز هر دم

می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی ،

آسمان امروز دیگر

نیست
نیلی.

یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛

خوب و شیرین

توی جنگل های
گیلان.

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

از پرنده،
از خزنده،

از چرنده،

بود جنگل گرم و زنده
.

آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا

چون دل من،

روز روشن
.

بوی جنگل
تازه و تر

همچو
می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،

هر کجا زیبا پرنده
.

برکه ها آرام و آبی ؛
برگ و گل هر جا نمایان،

چتر نیلوفر درخشان؛

آفتابی
.

 سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛

بس وزغ آنجا نشسته،

دم به دم در شور و غوغا
.

رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه ؛

زیر پاهای درختان

چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان
.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛

توی آنها سنگ ریزه،

سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،

می پریدم از لب جو،

دور میگشتم ز خانه
.
می پراندم سنگ ریزه

تا دهد بر آب لرزه
.

می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی

دست من می گشت رنگین،

از تمشک سرخ و مشکی
..

           

        نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/30ساعت 4:7 قبل از ظهر  توسط مموشی \ 



       
   

 تابستونو با تمام وجود لمس میکنم … فصل من ٬ فصل خاطرات من ٬ فصل حس غریب ٬ فصل دیوونگی های عجیب ...
فصله زانوهای بغل کرده … زل زدن به یه نقطه … و رفتن و رفتن تا رسیدن به بینهایت آن نقطه !

 تصور میکردم که آدمای اطرافم چه ساده اند … چه بی آلایش و خودمانی … و چه مثل خودم … و چقدر آزاد و رها…
اشتباه میکردم … نه آزادند از زندگی که بال رویاهایشان را بسته و نه رهایند از عقده ها که پای احساسشان را.

 عجیب حس میکنم غریبه ام میان این همه …. گم شده ام در این روروک خاکی که در آن نه کسی زبان احساس را میداند و نه آرزویی راه پرواز را.

 حرفای زیادی است که باید بگویم …
میگویم…
می نویسمشان
کلماتم احساس شرم میکنند از آن همه عریانی … و باز هم
خط میخورند تا نجابتشان با نگفتن زیباتر شود.

 

           

        نوشته شده در  جمعه 1387/04/21ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط مموشی \ 



       
   

 و كسي گفت بهار است ...

                          و من با شبنم ، روي يك برگ گل ياس نوشتم:

اي كاش ... اين بهاري كه همه ميگويند

    بي خبر مي آمد

    شايد آنوقت ز شوقش ، همه گل مي داديم.

           

        نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/01ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط مموشی \ 



       
   

چشمم به صندوقچه ي خاطراتمان است و به آن قفل بزرگي كه بر آن زده ايم و حالا جز نشستن روي آن و زل زدن به خرابه هاي دلم كار ديگري ندارم. صندوقچه ي من از خاطرات تو پر شدني نبود ولي نميدانم كه چرا صندوقچه ي تو...

خيره شده ام به خرابه هايي كه پشتم خم شده بود براي ساختنش...
خيره مانده ام به چشمان آن پرنده ي
دلم كه تازه جفت دلش را پيدا كرده ... كه گردونه ي جهان آشيانه اش را آشفته... كه بالهايش لرزان است نه از خستگي آن سفر آرزوهايش ... از آن همه چوب پاره اي كه خرده خرده از صداقت چشمانت آورده بود و حالا دنياي بي رحم زير ويرانه هاي دل من جايشان داده...

مگر كاسه ي دل چند بار شكستني است ؟
بيچاره دل كه در اين شعر روزگار فقط يك حرف است......
مگر احساس را تا به كي ميتوان پنهان كرد زير پلكهاي زمان تا نبيند بي وفايي
زميني ها را؟

هواي دلم باراني است ...
ديگر پناهي نيست جز
غصه كه سقف دلم مانده است...
ديگر صدايي نيست جز صداي آمدن قدمهايت كه در صداي سكوت خرابه هايم ميشكند...
و ديگر رنگي نيست جز سرخي چشماني كه هنوز هم به
در مانده اند...


 

           

        نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/21ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط مموشی \ 





صفحه نخست
پست الکترونیک

یاهو مسنجر

آرشیو

تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383

دوست داشتنی ها
(هزاردستان(من و دوستان
دختر کوچولو
ساحل خیال
صدای بارون
آفتابگردان
گذر گیتی
سمیه ناز
جینگیلی
هدهد
فرناز
سایه
پياده در باران

بازدید کنندگان
web counter